تبلیغات
نقش جهان - نادرشاه از چوپانی تا پادشاهی

نقش جهان

نادر شاه آخرین کشور گشای آسیا


http://mashahirphoto.webphoto.ir/photos/ma224197.jpg



هاجر که بر اثر بیماری در اسارت مرگ را نزدیک می دید از نادر خواست که انتقام بدبختی ها را از عاملین آن بگیرد . 4سال اسارت کم نبود که هاجر از فرزند دیگرش ابراهیم دور باشد

ونادر دوری برادر را تحمل کند . هاجر که لحظه به لحظه چراغ عمرش روبه پایان می رفت کم کم پاهایش رو به سردی گرایید اما هنوز لب فرو نمی بست و همواره از نادر می خواست که در قید اسارت نماند . تا اینکه لحظاتی بعد چراغ عمرش رو به خاموشی گرایید و برای همیشه خاموش شد و آن چراغ پیه سوز نیز دقایقی پس از مرگ هاجر در فضای دود آلود خاموش شد تا نادر در غربت و به تنهایی در مرگ مادر بگرید .

نادر که در مدت اسارت به یک جوان رشید و دلیر تبد یل شده بود پس از به خاک سپاری مادرش هیچگونه قید وبندی را برای اسارت نداشت که همچنان در اسارت ازبکها باشد؛موقع را مغتنم شمرد با دوستانی که آنها نیز با نادر هم عقیده بودند قول و قرار گذاشتند در اولین فرصت خود را از چنگ ازبکها برهانند . اما نادر آنان را سوگند داد که این راز را تا پایان کاربا کسی در میان نگذارند . برای اجرای این نقشه راهکارهایی لازم و ضروری بود ،نخست اینکه این رازرا فا ش نکنند .دوم اینکه اسب هایی برای فرار در اختیار داشته با شند . سوم اینکه آذوقه برای چند روز که در حال فرار هستند فراهم شود .چهارم اینکه اسلحه لازم برای دفاع در موقع ضرورت تهیه شود .
هم پیمانان منتظر روز موعود بودند که چنین روزی فرا رسد ،آنان با اشاراتی که خود می دانستند و هیچ گونه شکی و شبهه ای ایجاد نمی کرد معنا و مفاهیم را به یکدیگر انتقال می دادند .سواران ازبک هرچند وقت یک بار به منطقه ای هجوم آورده عده ای را اسیر و ما ل و اموال فراوانی را به یغما می بردند ،کاروان ها وروستاها را غارت می کردند و پس از مدتی دوری از وطن دوباره باز می گشتند ،این کار چون مرتب تکرار می شد ،نادر کاملا از شرایط و اوضاع واحوال آنان مطلع بود .

در شبی که گروهی از ازبکها آماده هجوم و حمله بودند و فردای آن با یستی به راه بیفتند ،نادر برای اجرای نقشه دست به کار شد ،هم پیمانان همه آمادگی لازم را داشتند .

ازبکها خورجین ها و وسایل سفر را مهیا کردند ،مدت زمانی را برای صیقلی کردن شمشیرها صرف کردند و آنها را با کارهایی مانند بریدن موهای بدن ،پاره کردن دستمال در هوا و روی آب هنر نمایی نمودند ،اسبها را آماده کردند ،دست و پایشان را قیار کردند و خوشحالی زاید الوصفی در هنگام آماده سازی داشتند که فردا اول وقت ،قبل از طلوع خورشید به راه بیفتند . آن شب خوب خوردند ،آشامیدند و زودتر از شبهای دیگر خوابیدند . ووسا یل انفرادی را در بالای سرشان گذاشتند تا بدون اتلاف وقت حرکت آغاز شود ،البته کاه و یونجه ی فراوان نیز در اختیار اسبان قرار داد ه بودند تا حسابی بخورند و به نها یت آمادگی رسیده باشند .

در نیمه های شب که ازبکها به خواب عمیقی فرو رفته بودند و نادر و دیگر همراهان از هر حیث آمادگی لازم را داشتند ،از قضا ازبکها تمام اسیران را در شب می بستند که نتوانند فرار کنند ،اما به علت رفتار شایسته و مردانه نادر با آنان و احترامی که برای وی قایل بودند دست نادر را باز گذاشته بودند ،نادر که کارد تیزی را در زیر شکم خود پنهان کرده بود ،به حالت سینه خیز و بدون سر وصدا از اتاق گلی که برای اسرا در نظر گرفته شده بود بیرون آمد و آهسته آهسته به طرف نگهبان رفت ودر یک چشم برهم زدن نگهبان کشته شد ،برای اطمینان تکه پارچه ای را گلوله کرده در حلقوم نگهبان بخت برگشته فرو برد تا کاملا به کار خود امید وار باشد که آن را با موفقیت انجام داده است .شمشیر و حما یل نگهبان را تصاحب شد و مسلح گردید ،بلا فاصله به سوی یارانش رفت ،طنا ب های آنان را باز کرد و با نقشه ی قبلی به سوی جایگاه سواران ازبک رفت ،البته تمام این کارها با حالت مخفیانه صورت می گرفت ،خورجین ها ،شمشیرها و دیگر لوازم شخصی ازبکها را ربودند و به طویله اسبان رسیدند ،تمام طناب های اسبها را پاره کردند ،هرکدام بر روی اسبی پریدند ودر حا ل خروج از اردوگاه بودند که ناگهان به اندیشه نادر مشعلی که در اطراف می سوخت کنده شد و به انبار کاه و یونجه ها پرتاب شد ،انبار در آتش سوخت ،ازبکها از خواب خوش پریدند و به تصور اینکه شبیخون خورده اند به جان هم افتادند ،اسبها رم کردند وهمهمه عجیبی به راه افتاد ،نادر به همراه یاران و با چند اسب یدکی با موفقیت از اردوگاه خارج شدند و راه ابیورد را در پیش گرفتند . بعضی از یاران از یکدیگر جدا شده و هرکدام رو به سوی دیار خود نمودند .

نادر هم به امید یافتن برادر به سوی ابیورد رهسپار گردید ،هنگامی که به ابیورد رسید برادرش ابراهیم را پیدا کرد و هر دو بلا فاصله یکد یگر را شناختند ،ابراهیم سراغ مادرش را از نادر گرفت ،هنگامی که نادر خبر مرگ مادر را به اطلاع برادر رسانید و هر دو در فراغ پدر و مادر گریستند .


ابراهیم ،نادر را به با با علی بیگ حاکم ابیورد معرفی کرد


با با علی بیگ از آمدن نادر و دیگر همراهان خبر دار شد و بدون معطلی نادر به سپاه او پیوست .

هر ساله در ابیورد رسم بر این بود که در فصل بهار جشنی بر پا می شد و در این جشن قهرمانان و پهلوانان با هم به زور آزمایی می پرداختند و هر کس پیروز می شد برای یک سال لقب پهلوان پهلوانان را به خود اختصاص می داد .در آن روز تمام پهلوانان برای کشتی و زور آزمایی در میدان شهر جمع شده بودند و دو نفر دونفر با هم کشتی می گرفتند و بازنده ها حذف می شدند و غالبین برای کشتی بعد آماده می شدند .نادر هم به صف زور آزمایان پیوست و یکی پس از دیگری کشتی ها را به نفع خود به پایان می برد ،آن طرف دیگر پسر برادر بابا علی بیگ که قهرمان و پهلوان سا ل قبل بود منتظر آخرین کشتی بود که چه کسی به مرحله پایانی راه پیدا میکند تا با او زور آزمایی کند . نادر که در این مدت اندک علاقه ی مردم را به سوی خود جلب کرده بود با تشویق آنان نیرو وتوان مضاعفی گرفته بود ،سرانجام پس از اتمام کشتی ها نادر قهرمان مسابقه شد و می بایست با قهرمان سال قبل دست وپنجه نرم کند ،او کسی جزپسر برادر با باعلی بیگ نبود که باید مهیای نبرد با نادر شود . همه تصور می کردند نادر توان لازم را به کشتی های پی در پی با حریف ندارد و شاید حریف هم چنین تصوری داشت ،نادر در کشتی گرفتن چنین وانمود می کرد که کاملا خسته است و می خواهد کشتی را به تساوی بکشاند ،در یک چشم بر هم زدن حریف را بربالای سربرد و ازپشت به زمین کوبید تا صدای هلهله و شادی که برای نادر بلند شده بود فضا را پر کند . حاکم نیز پس از این پیروزی خلعت در توجهی به نادر داد . ونادر لقب "یل نامدار "را به خود اختصاص داد


نادر داماد می شود


با با علی بیگ که آرزو داشتن دامادی رشید ،نیرومند و جوانمرد را داشت و اینک چنین کسی را دردست داشت افسوس می خورد که پیوند خانوادگی با نادر بر قرار نشود . به همین دلیل به نادر پیشنهاد ازدواج با دخترش را می دهد و نادر نیز با خوشحالی این را حق پدری برای خود می داند و آن را اطاعت می کند ،مراسم عقد و عروسی به اطلاع همگان می رسد ،تنها کسی که در دل نگران و مضطرب است پسر برادر بابا علی بیگ است که نتوانسته است به وصل خویش برسد .

نادر که او را همه با رزم و جنگ و نبرد می شناسند قدم در راه جدیدی که تشکیل خانواده است گذاشته است اما افسوس که نه پدر و نه مادر دامادی سردار آن روز ایران را ندیدند .


حیله ی عموی نادر !

قاصدی برای نادر پیامی آورد مبنی بر اینکه عموی شما به علت پیری ونزدیکی مرگ قصد دارد با شما ملاقت کند ،اما از آنجا ئی که قاصد نمک پرورده پدر نادر بود محتوای نامه را دروغین خواند و همه ی مسایل را به نادر خاطر نشان کرد که عمو قصد دارد شما را دعوت به ملاقات کند و بعد کار شما را بسازد . به این دلیل که بد خواهان نادر پیش عموبد گویی کرده و گفته اند نادر قصد دارد قلعه ی کلات را از عمو تصاحب کند . به همین دلیل قاصد شرح ماوقع را برای نادر توضیح می دهد ،اما نادر با رشادت می گوید باید به دعوت وی پاسخ گفت تا بزودی تکلیف نا بکار روشن شود. نادر به همراه قاصد و گروهی از سواران به راه افتادند و به کلات رسیدند ،عمو خود را به بستر بیماری رسانده و با صدایی ساختگی چنین وانمود کرد که مریض است و در حال مرگ به سر می برد ،اما قبلا با اطرافیان تمرین کرده بودند تاهنگام روبوسی با نادر در حالیکه خوابیده است بر او بتازند و کار نادر را یکسره کنند ،نادر که خم شد تا عمو را ببوسد ناگهان برق شمشیر عمو را ملاحظه کرد و دانست پرده ای که در وسط اتاق تکان می خورد افرادی را در پشت خود پنهان کرده است تا نقشه ای را عملی سازند . بلافاصله مشتی محکم نثار فرق عمو نمود و یاران نادر جنگ تن به تن را آغاز نمودند و پس از پیروزی نادربر عموی نا بکارش به قلعه کلات رفتند و آنجا را نیز تصاحب کرد و همه ی مردم ماجرا را شنیدند و همین امر برابهت نادر افزود و شهره ی عام وخاص گردید .


خبر ناگوار


نادر از کلات به ابیورد رسید تا خستگی را با دیدن زن و فرزندش از تن بزداید ،اما مثل اینکه زندگی طور دیگری برای نادر رقم خورده بود ،زن جوانش در بستر بیماری از تب می سوخت و در حال مرگ است ،نادر بربالین جوان و دلبندش حاضر می شود ،حضور نادر به روحیه ای تازه می بخشد اما کار از کار گذشته و باید به این زودی نادر و فرزند خرد سالش را تنها بگذارد و به دیار باقی بشتابد ،اما قبل از مرگ به نادر توصیه می کند فرزندش را به خواهر جوان دیگرش یعنی گوهر شاد بسپارد تا در حق او مادری کند ؛نصایح همسر جوان نادر به اتمام نرسیده بود که اجل او را در کام خود فرو برد و به دیار باقی کشاند .

نادر مغبون ؛ نگران و آزرده شد ه بود و چنین وضعی را به مدت دو سال تحمل کرد ،بابا علی بیگ نیز می دانست که اگر نادر از چنگش خارج شود موقعیت وقدرتش متزلزل خواهد شد و امنیت از ابیورد رخت بر خواهد بست ،پس به هر قیمتی شده بود نمی خواست او را از دست بدهد . نادر که گذشته شیرین چند سال قبل را در ذهن مرور می کرد به سختی می توانست شرایط را تحمل کند . اما این بار نیز بابا علی بیگ در حق او پدری کرد و دختر جوان دیگرش یعنی گوهر شاد را به عقد نادر در آورد تا هم نادر از تنهایی نجات یابد و هم به استحکام قدرتش امید وار باشد ،پس از مدتی از ازدواج دوم نادر؛ بابا علی بیگ به علت کهولت سن در گذشت .

نادر و ملک محمود سیستانی


با توجه به اینکه افغان های یاغی به اصفهان حمله نموده اند و اوضاع و احوال شهر در هم ریخته و قحطی شدیدی برشهر حاکم شده و هیچ کس در امان نیست ،در مشهد نیز ملک محمود سیستانی قدرتی به رسانده و قدرت بلامنازع آن دیار شده ،بنابر نادر قصد تصرف مشهد را داشت اما می دانست با چنین وضعی قادر نخواهد بود از عهده ی تسخیر مشهد بر آید بنا بر این تصمیم گرفت خود را در سلک خدمتگذاران ملک محمود درآورد . به همین خاطر به تنهایی وارد بزم ملک محمود شد و اجازه ی ورود خواست ،حاجب پس از کسب اجازه از ملک محمود ورود نادر را به مجلس بلا مانع اعلام کرد ،تعجب ملک محمود از این بود که چرا نادر به تنهایی آمده است و چه هدفی دارد ،البته از ته قلب خود احساس دیگری داشت ،در همین گیر ودار عده ای به اندرون ریخته و با نادر گلاویز شدند اما نادر از عهده ی همه ی آنان بر آمد و تحسین همگان را بر انگیخت ،ملک محمود هم دایم میگفت بگیرید وبکشید کسانی که این بی حرمتی را نسبت به مهمان ما انجام داده اند ،نادردر جواب ملک محمود عنوان کرد خود به تنهایی راه ادب کردن آنان را می داند و درادامه افزود خدا را شکر که برای من اتفاقی نیفتاد و گرنه بد گویان در باره ی جناب ملک محمود چه می گفتند ؛که چگونه با مهمان خود رفتار کردند و رسم جوانمردی را به جا نیاورده اند و از مردانگی به دور است که بر سر مهمان خود بریزند و کمر به قتلش بربندند .
منبع پارسیان




طبقه بندی: تاریخی، 

اشتراک و ارسال مطلب به:

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1390/01/14 توسط : نقش جهان

| کنگاور شهر تمدن و تدین |
دوشنبه 1390/01/15 20:12

درود ...

زندگی بافتن یک قالیست
نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی
نقشه را اوست که تعیین کرده
تو در این بین فقط می بافی
نقشه را خوب ببین
نکند آخر کار
... ... قالی زندگیت را نخرند ... ...

از اینکه یکی از بینندگان وبلاگ زیبا و جالب شما هستم بسیار خوشحالم و امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشید.
این گل تقدیم به شما و تمام بینندگان وبلاگ شما
شاد شاد شاد باشید

اگه مایل به تبادل لینک هستید وبسایت |کنگاور شهر تمدن و تدین| را با همین نام لینک کنید و اطلاع بدید تا با کمال میل وبلاگ زیبای شما را لینک کنم

بدرود ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
| کنگاور شهر تمدن و تدین |
www.SHAHR-e-KANGAVAR.ir
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
/* www.veldan.tk */